حاج ملا هادي السبزواري

406

شرح مثنوى

( ( 3274 ) ) ز انك بىحاجت خداوند عزيز * مىنبخشد هيچ كس را هيچ چيز ن 355 7 - ك 129 13 خداوند عزيز : چون بذر استعدادش و استدعايش تام شد و ندا كرد كه « يا مجيب دعوة المضطرين » صورت گياه ، يعنى نفسى صاحب خدم و حشم و روح النبات به آن عطا فرمود و سدّ حاجت او نمود . و چون چنين استعداد و استدعايش كامل شد . من يجيب المضطر إذا دعاه ، نفسى صاحب خدم و حشم بيشتر و روح الحيوان به او كرامت كرد . و همچنين هر چه و هر كه باشد به طلب صادق به هر چه ناطق شود ، آن غنىّ مُغنى آن را به او سايق شود . ( ( 3275 ) ) گر نبودى حاجت عالم زمين * نافريدى هيچ ربّ العالمين ن 355 8 - ك 129 13 زمين : افلاك حاجت داشتند به زمين به معنى مطلق سفليات كه در جوفشان خلأ نباشد . و اينها حاجت دارند به افلاك در تحديد جهات . و نيز اينها و مواليد اينها به افلاك و فلكيات و اوضاعشان و انوارشان نيازمندند ، و آن بىنياز بىانباز سدّ حاجت همه فرموده . ( ( 3280 ) ) پس بيفزا حاجت اى محتاج زود * تا بجوشد در كرم درياى جود ن 355 13 - ك 129 16 پس بيفزا حاجت : پس محتاج به نعيم ، آن نوشد ، و محتاج به رداء تخلق و تحقق آن پوشد . قايلى گويد : ديرى است كه تير چرخ را آماجم بر تارك افلاك فلاكت تاجم يك شمّه ز فقر خويش اظهار كنم چندان كه خدا غنى است من محتاجم ( ( 3292 ) ) لفظ چون وكرست و معنى طايرست * جسم جوى و روح آب ساير است ن 356 3 - ك 129 22 وكر : آشيان . ( ( 3293 ) ) او روان است و تو گويى واقف است * او دوان است و تو گويى عاكف است ن 356 4 - ك 129 23 عاكف : مقيم و ساكن . ( ( 3294 ) ) گر نبودى سير آب از خاكها * چيست بر وى نو به نو خاشاكها ن 356 5 - ك 129 24 گر نبودى : يعنى آب در جويى كه پست و بلند نداشته باشد ، مستوى الاوضاع باشد ، راكد مىنمايد با آن كه جارى باشد . ولى از خاشاك در گذر كه بر روى آن است معلوم شود كه در جريان است . ( ( 3296 ) ) روى آب جوى فكر اندر روش * نيست بىخاشاك محبوب و وحش ن 356 7 - ك 129 25 وحش : نامأنوس . خلاصه آن است كه جوهر روح در حركت و سير الى الله است و تبدّل صفات ، كاشف از تبدل ذوات است و همه ابدال مىشوند * ( أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ اَلأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ ) *